تبليغاتX
اتاق 35

اتاق 35

هم اتاقيم سلام

نقش موبایل در آموزش زبان خارجی

این روزها چقدر سرم شلوغ شده. یه حس خوبی دارم . یه حسی  که میگه باید بلند شم. این روزها ...درس و دانشگاه و اصفهان  و جاده ها و جزوه ها و ایرج و ایرج و ایرج ....  ده روزیه ندیدمش  چقدر دلم براش تنگ شده  ...

 امشب تا صبح باید روی تحقیقم کار کنم  "نقش موبایل در آموزش زبان خارجی " ...

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم آبان 1389ساعت 5 PM  توسط هم اتاقی  | 

این شعر رو امروزدر خبرگزاری فارس خوندم سروده آقای سعید بیابانکی . خوشم اومد:
ميان خاك سر از آسمان در آورديم
چقدر قمري بي‌آشيان در آورديم

وجب وجب تن اين خاك مرده را كنديم
چقدر خاطره نيمه جان در آورديم

چقدر چفيه و پوتين و مهر و انگشتر
چقدر آينه و شمعدان در آورديم

لبان سوخته‌ات را شبانه از دل خاك
درست موسم خرماپزان در آورديم

به زير خاك به خاكستري رضا بوديم
عجيب بود كه آتشفشان در آورديم

به حيرتيم كه اي خاك پير با بركت
چقدر از دل سنگت جوان در آورديم

چقدر خيره به دنبال ارغوان گشتيم
زخاك تيره ولي استخوان در آورديم

شما حماسه سروديد و ما به نام شما
فقط ترانه سرويم - نان در آورديم -


براي اين كه بگوييم با شما بوديم
چقدر از خودمان داستان در آورديم


به بازي‌اش نگرفتند و ما چه بازي‌ها
براي اين سر بي‌خانمان در آورديم

و آب‌هاي جهان تا از آسياب افتاد
قلم به دست شديم و زبان در آورديم
+ نوشته شده در  شنبه سوم مهر 1389ساعت 10 PM  توسط هم اتاقی  | 

بوی ماه مهر

ای دبستانی ترین احساس من

باز گرد و مشق هایم خط بزن

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم مهر 1389ساعت 1 PM  توسط هم اتاقی  | 

از حکایت دبیر خلیفه عباسی تا ماجرای خبرنگاران ایرانی

ناگاه كنيزكش از در درآمد و گفت : «آرد نماند.»دبير چنان شوريده طبع و پريشان خاطر گشت كه آن سياقت سخن از دست بداد و بدان صفت منفعل شد كه در نامه بنوشت كه: «آرد نماند» چنان كه آن نامه را تمام كرد و پيش خيلفه فرستاد و از اين كلمه كه نوشته بود هيچ خبر نداشت .
عصرایران - "نظامی عروضی" ، صاحب اثر ماندگار "چهارمقاله" ، نوشتاری دارد که بی مناسبت نیست ، به مناسبت روز خبرنگار ، مروری بر آن داشته باشیم و اندکی در حکایت پرمعنایش درنگ کنیم و ای کاش ، صاحب منصبان ، بیش از دیگران ، سهامدار تفکر در این داستان آموزنده باشند .

نظامی می نویسد:

  هر صناعت1 كه تعلق به تفكر2 دارد صاحب صناعت بايد كه فارغ دل و مرفه باشد كه اگر به خلاف اين بود سهام فكر او متلاشي شود3 و بر هدف صواب به جمع نيايد.4 زيرا كه جز به جمعيت خاطر5 به چنان كلمات باز نتواند خورد.

آورده‌اند كه:

يكي از دبيران6 خلفاي بني عباس به والي مصر نامه اي مي نوشت و خاطر جمع كرده بود و در بحر فكرت غرق شده و سخن مي پرداخت چون در ثمين7 و ماء معين8.

 ناگاه كنيزكش از در درآمد و گفت : «آرد نماند.»9

دبير چنان شوريده طبع و پريشان خاطر گشت كه آن سياقت10 سخن از دست بداد و بدان صفت منفعل شد11 كه در نامه بنوشت كه: «آرد نماند» چنان كه آن نامه را تمام كرد و پيش خيلفه فرستاد و از اين كلمه كه نوشته بود هيچ خبر نداشت .

چون نامه به خليفه رسيد و مطالعه كرد چون بدان كلمه رسيد حيران فرو ماند و خاطرش آن را به هيچ حمل نتوانست كرد كه سخت بيگانه بود.12
كس فرستاد و دبير را بخواند و آن حال باز پرسيد. دبيرخجل گشت و براستي آن واقعه را در ميان نهاد

.خليفه عظيم عجب داشت13 و گفت:«دريغ باشد خاطر چون شما بلغا را به دست غوغاي ما يحتاج بازدادن.»14 و اسباب ترفيه15 او چنان فرمود كه امثال آن كلمه ديگر هرگز به غور16 گوش او فرو نشد.

... و حالا حکایت روزنامه نگاران ایرانی است که علاوه بر آن که در دغدغه معیشت با تمام مردم ایران همسانند ، در میانه استرس و خط قرمزها و این را بنویس و آن را ننویس و پیگرد و خودسانسوری و دگر سانسوری ، کار می کنند و هر کدام از این ها از آن "آرد نماند" سهمگین تر و فکر آزار ترند و چه نیکوست که صاحب منصبان ما نیز همانند ماجرای بالا ، صاحبان اندیشه و قلم را درک کنند و اگر اسباب آسایش آنان را فراهم نمی سازند ، دستکم ،  ناآرامی خاطرشان را موجب نشوند.



پانوشت:

1- صناعت: شغل و پيشه
2- تعلق به تفكر دارد: محتاج به فكر كردن است.
3- سهام فكر او متلاشي شود: تيرهاي فكر او پراكنده و از هم پاشيده شود.
4- براي رسيدن به هدف درست جمع نشود.
5- جمعيت خاطر: آسايش خيال
6- دبيران: منشيان
7- درّ ثمين: مرواريد گران بها
8- ماه معين: آب روان و جاري
9- آرد نماند: آرد تمام شد
10- سياقت: روش، راندن
11- چنان تحت تأثير قرار گرفت
12- زيرا كه به نظرش بسيار غريب آمد
13- بسيار تعجب كرد
14- حيف است فكر شما نويسندگان بليغ را اسير احتياجات زندگي كردن و به دست هياهوي نيازمندي‌ها سپردن
15- ترفيه: آسايش
16- غور: ته
+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم مرداد 1389ساعت 6 PM  توسط هم اتاقی  | 

این دفعه هم تو بردی

چقدرگاهی دلم هوات می کنه. چقدردلم برات غنج میزنه. یه وقتایی که همه چیز عالیه  و حتی اون وقتایی که چیزی آزارم میده.

 این دفعه هم  تو بردی یادته ازت یه عشق زمینی خواستم و تو هم قبول کردی  کسی که تو بهم  دادی منو از همه مهر و محبت های رویایی سیراب کرده , اونقدرکه گاهی فکر می کنم دارم خواب می بینم.

 تو همچین لحظه هایی یاد تو می افتم ونگاهم میره پشت پنجره ای که همیشه از اونجا با تو حرف می زنم. حالا که صاحب یه عشق زمینی ناب نابم تازه فهمیدم که هیچکی و هیچ چیز حتی اون نمی تونه جای تورو تو وجودم بگیره.

تنهام نذار...............

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم مرداد 1389ساعت 1 AM  توسط هم اتاقی  | 

دستها

دستها...  چه رازی هست در این دستها ... دست خونین دخترک بند انداز شاگرد آرایشگاه ، دست زبر شده مرد طلاساز، با این دستها من زیباترمی شوم  ...حالا دستهایم را عاشقانه تر بگیر

چه رازی است  در میان دستهای ما و دستهای چفت شده  همه نگاههای مرده ای که از  این خیابان با شتاب می گذرند؟

مرد طلاساز چشم به راه مشتری دیگری است........

+ نوشته شده در  شنبه دوم مرداد 1389ساعت 10 PM  توسط هم اتاقی  | 

هفت خوان دهه شصتی ها!

ارژنگ حاتمی/عصرایران

برخی از مورخان و کارشناسان که اکثرا دهه ی هفتاد به بالا بودند اخیرا کشف کردند دهه ی شصتی ها خوشبخت ترین انسان هایی بودند که بعد از آدم و حوا پا به این کره ی خاکی گذاشتند.

بر اساس این یافته ها دهه ی شصتی ها از تولد تا بعد از وفات 7 خوان را می گذرانند. (البته برخی را گذرانده اند.) خوان هایی که همواره با ناداوری ها از آن سربلند بیرون آمده اند!

خوان اول: بحران پوشک و شیرخشک

در دهه ی شصت اصطلاحی بین زوج های جوان وجود داشت، آنها می گفتند: «بچه که عمر و نفسه ده تاش کمه، هزارتاش هم بس نیست!»

در همین راستا و همچنین در راستای نبود سینما، پارک و … برای گذراندن وقت در انتهای شب در بیرون از منزل، کانون های خانواده گرم و گرم تر شدند، آنقدر گرم که برخی محققین بر این عقیده هستند که گرم شدن زمین و آب شدن یخ های قطب شمال و جنوب نتیجه ی اقدامات انجام گرفته شده در دهه ی شصت می باشد.

دهه ی شصتی ها بسیار خوش شانس بودند، زیراکه به دلیل افزایش کمّی شان با بحران پوشک مواجه شدند، آن زمان هم مثل الان چینی ها مهربان نبودند که هر چیزی که کم داریم برایمان صادر کنند، در نتیجه به طور متوسط هر دهه ی شصتی هفته ای فقط یکی دو روز پوشک می بست و در باقی ایام هفته در آزادی کامل به سر می برد؛ البته این دهه ی شصتی ها از همان ابتدا نیز جنبه ی آزادی را نداشتند و با اعمالی که بر روی گل های قالی انجام دادند باعث بدنامی فرش های دستبافت ایرانی در سطح بین الملل شدند و کاهش صادرات فرش دستباف در این روزها نتیجه ی اقدامات نادرست دهه ی شصتی ها در آن زمان می باشد!
در کنار این بحران ، بحران شیر خشک هم مزید بر علت بود تا  آنها با دست و پنجه نرم کردن با این بحران ها در کودکی امروز آماده ترین نسل حاضر برای اجرایی شدن طرح هدفمند کردن یارانه ها می باشند!

خوان دوم: مدرسه

دهه ی شصتی ها کلا خوش به حالشان بود، در کلاس های شونصد نفره درس می خواندند، آخرین یافته های علم آمار و احتمال نیز ثابت کرده هر چه تعداد دانش آموزان یک کلاس بیشتر باشد احتمال اینکه معلم از دانش آموزی درس بپرسد کمتر است؛ البته این اصل در مورد دهه ی شصتی ها صدق نمی کرد زیرا تا معلم اسامی بچه ها را می خواند تا حضور و غیاب کند وقت یک ساعت و نیمه ی کلاس تمام می شد.

خوان سوم: دانشگاه

کلاً مسئولان هوای دهه ی شصتی ها را خیلی داشتند، مدام برایشان سدسازی می کردند، یکی از این سدهای سخته شده در آن سال ها «سد کنکور» نام داشت که البته به جای آب پشت آن «داوطلب» جمع می شد؛ مزیت سد کنکور به سدهای دیگر این بود که اصلا سوراخ نمی شد و لازم نبود کسی پتروس بازی دربیاورد و تا یک ماه انگشتش آبسه کند!

دهه ی شصتی ها در پشت این درب روزهای بسیار خوشی را گذراندند و روزها و شب های بسیاری را با «تست های 4 گزینه ای» هم آغوش شدند، و در انتها نیز به جنگ غول کنکور رفتند.
مسئولان در یک اقدام ژرف نگرانه و آینده بینانه از غول کنکور دعوت کردند تا بیاد و با دهه ی شصتی ها به عنوان یک بازی تدارکاتی دست و پنجه نرم کند تا دهه ی شصتی ها آمادگی پیدا کنند در سال ها بعد با غول های بزرگتری همچون غول تورم و بیکاری و مسکن و … مبارزه کنند!

خوان چهام: کار

دهه ی شصتی ها کم کم از دانشگاه بیرون آمدند، البته خودشان چندان تمایلی به بیرون آمدن از دانشگاه نداشتند اما دهه ی هفتادی ها آنقدر وارد دانشگاه شدند که دیگر در دانشگاه جایی نمانده بود و دهه ی شصتی ها از آنطرف دانشگاه بیرون افتادند!
فرصت های کاری بسیار بالایی برای آنها وجود داشت، از آبیاری گیاهان دریایی و گردگیری میز رایانه گرفته تا آسفالت سابی و متر کردن عرض خیابان ها.

خوان پنجم: ازدواج

همان طور که دهه ی شصتی ها سنشان بالا می رفت ازدواج هم سنش بالا می رفت، در همین راستا اکثر کارشناسان معتقد هستند دلیل بالا رفتن سن ازدواج نه بیکاری است و نه گران بودن مسکن، بلکه تنها دلیل بالا رفتن سن ازدواج، بالا رفتن سن دهه ی شصتی ها می باشد!

خوان ششم: عزرائیل

در همین راستا پیش بینی می شود دهه ی شصتی ها بسیار بسیار زیاد عمر کنند، زیرا همه ی آنها با هم به دنیا آمده اند و در نتیجه همه با هم بزرگ شده اند پس همه تقریبا در یک بازه زمانی فوت خواهند کرد؛ عزرائیل یحتمل در آن زمان که دهه ی شصتی ها به زمان مرگشان برسند آنقدر سرش شلوغ خواهد شد که دیگر بدون وقت قبلی جان کسی را نمی گیرد و در نتیجه دهه شصتی ها چند سالی را در وقت اضافه سپری خواهند کرد.

خوان هفتم: آن دنیا!

بالاخره نمی شود همه چیز به کام دهه ی شصتی ها باشد، یحتمل آنها در آن دنیا با مفهوم کمبود امکانات مواجه خواهند شد، پیش بینی می شود در آن دنیا به همه ی روح های دهه ی شصتی بال نرسد و برخی از روح های دهه ی شصتی نتوانند در آسمان پرواز کنند!
+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم تیر 1389ساعت 10 PM  توسط هم اتاقی  | 

دعوا بر سر خال


حکايت دعوا بر سر
«خال» از زمان خواجه حافظ شيرازي آغاز گرديد و تا زمان معاصر ما کشيده شد!
داستان
با بيتي از اشعار حافظ آغاز گرديد. سپس صائب تبريزي در سالهاي بعد به گونه‏اي انتقادي و با الگو برداري از اصل شعر، حافظ را محکوم به اشتباهش کرد و نهايتا شهريار پاسخي زيبا و شنيدني براي صائب تيريزي سرود.


حافظ
اگر آن ترک شيرازي بدست آرد دل ما را --- به خال
هندويش بخشم سمرقند و بخارا را


صائب تبريزي
اگر آن ترک
شيرازي بدست آرد دل ما را --- به خال هندويش بخشم سر و دست و تن و پا را
هر آنکس چيز
مي‏بخشد ز مال خويش مي‏بخشد --- نه چون حافظ که مي‏بخشد سمرقند و بخارا را


شهريار
اگر آن ترک شيرازي بدست آرد دل ما را --- به خال
هندويش بخشم تمام روح و اجزا را
هر آنکس چيز مي‏بخشد بسان مرد مي‏بخشد --- نه
چون صائب که مي‏بخشد سر و دست و تن و پا را
سر و دست و تن و پا را به خاک
گور مي‏بخشند --- نه بر آن ترک شيرازي که برده جمله دل‏ها را


به هر حال داستان به اينجا ختم نشد و در گوشه کنار اشعاري را با مضاميني مشابه داريم.
البته موارد بالا به
صورت رسمي و از قول شاعران شناخته شده بود.
مثلا

اگر
آن ترک شيرازي بدست آرد دل ما را --- فداي مقدمش سازم سر و دست و تن و پا را
من
آن چيزي که خود دارم نصيب دوست گردانم --- نه چون حافظ که مي‏بخشد سمرقند و بخارا را


و يا در جايي ديگر کمي طنز آلود
اگر آن ترک شيرازي
بدست آرد دل ما را --- به خال هندويش بخشم يه من کشک و دو من قارا
ز خاک گور
مي‏دانم سر و دست و تن و پا را --- ز مال غير مي‏دانم سمرقند و بخارا را
عزراييل
ز ما گيرد تمام روح و اجزا را --- چه خوشتر مي‏توان باشد؟ ز آن کشک و دو من قارا


اما داستان باز هم ادامه يافت
اگر آن ترک شيرازي
بدست آرد دل ما را --- به خال هندويش بخشم سرير روح ارواح را
مگر آن ترک شيرازي
طمع‏کار است و بي‏چيز است؟ --- که حافظ بخشدش او را سمرقند و بخارا را
کسي
که دل بدست آرد که محتاج بدن‏ها نيست --- که صائب بخشدش او را سر و دست و تن و پا را


و نهايتا به اين شعر مي‏رسيم که با کمي تغيير در وزن حافظ را مسئول تمام اين دعاوي مي‏داند
چنان بخشيده
حافظ جان! سمرقند و بخارا را --- که نتوانسته تا اکنون کسي پس گيرد آنها را
از آن
پس بر سر پاسخ به اين ولخرجي حافظ --- ميان شاعران بنگر فغان و جيغ و دعوا را
وجود او معمايي است پر از افسانه و افسون --- ببين! خود با چنين بخشش
معما در معما را


پگاه و بخشندگی حافظ
بيا حافظ که پنهانی من و تو دور از اين غوغا --- به خلوت
با هم اندازيم اين دل‌های شيدا را
رها کن ترکِ شيرازی! بيا و دختر لر بين
! --- که بر يک طره‌ی مويش ببخشی هر دو دنيا را
فزون بر چشم و بر ابرو فزون بر
قامت و گيسو --- نگر بر دلبر جادو که تا ته خوانده دريا را
شبی گر بختت اندازد
به آتشگاهِ آغوشش --- ز خوشبختی و خوش‌سوزی نخواهی صبح فردا را
شنيدم
خواجه‌ی شيراز ميان جمع میفرمود --- پگاه است آنکه پس گيرد سمرقند و بخارا را
بدين
فرمايش نيکو که حافظ کرد می‌دانم --- مگر ديگر به آسانی کسی ول می‌کند ما را
نظر شما چيست؟؟؟

 

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم تیر 1389ساعت 8 PM  توسط هم اتاقی  | 

این جمله خیلی قشنگه نه ؟

Tell me and I’ll forget, show me and I’ll remember. Involve me  and I’ll understand

“cofucius
+ نوشته شده در  دوشنبه سی و یکم خرداد 1389ساعت 11 PM  توسط هم اتاقی  | 

خواستن یعنی این....

قابل توجه دست و پا چلفتی ها

تصاویر زیر مربوط به کودکی اردنی به نام علی سرور است . این کودک در یک خانواده مسلمان در شهر امان زندگی می کند. وی از بدو تولد دو بازو نداشته است ولی الان در حال یک زندگی عادی است و تقریبا تمام کارهای خود را خودش انجام می دهد. این کودک مصداق واقعی صرف فعل خواستن است

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم خرداد 1389ساعت 9 PM  توسط هم اتاقی  |